اما بعد؛ روزی شیخنا درویش مصطفا - رضی الله عنه- به کویی فرود آمد و جمع مریدان بازو به هم. مردی از پس شیخ می دوید و فغان برمی آورد: یا شیخ به فریادم رس! پس شیخنا فرمود: حال بازگوی گفت: یا شیخ مرا همی یاری دیرینه بودندی، رفیق گرمابه و گلستان. ورا اجل در رسید و الیوم به دیار باقی شتافت. لیک این حقیر هرچه کوشد خردلی اشک از چشمانش فرو نتواند آورد اندر فراق آن یار شاطر! این چه سر باشد؟ پس شیخنا لمحه ای درنگ کردندی و آن گاه بگفتندی: در سال فلان و ماه فلان و روز فلان درهمی بدو قرض بدادی لیک بازپس نداده است پس مرد را و جمله مریدان را حال خوش گشت و عربده ها بکشیدند و خدای را سپاس بگفتند.
از فضلا و اندیشمندان گرامی به خاطر تاخیر در نگارش این وبلاگ پوزش می خواهم. حقیقتا شیخنا درویش مصطفا طی سیر و سلوک سنگین شان - که مردافکن بود زورش- ، به مقاماتی نایل آمده اند که قلم این کمترین از شرح و بیانش عاجز است لذا نگارش این وبلاگ را به بنده ی حقیر که از چاکرانشان باشد که چه شود...
می باشم واگذار کرده اند که از برای این حقیر سعادتی بس بزرگ می باشد. ما را نیز امتثال واجب آمد. زین سبب این وبلاگ ممبعد به شرح احوالات شیخنا درویش مصطفا اختصاص می یابد.
تبلیغات